تبليغاتX
javane

javane

۱۹ آذر ۱۳۵۷(تاسوعا)تهران

مرد معلوم نیست روی چه ایستاده است اما یک شانه گردن از مردم بلندتر است پیاده رو در حضور انبوه جمعیت با خیابان یکی شده است مرد کنار راه ایستاده است.می شود صورتش رادید از فشار فریاد سرخ شده است و رگهای برآمده گردنش را و دهانش را که برای گفتن حرفهایی باز و بسته می شود اما صدایش را نمی شود شنید.هیچ صدایی را جز صدای همه گیر مردم که با هم شعاری را نوحه وار می خوانند نمی شود شنید:

زیر بار ستم نمی کنیم زندگی 

جان فدا می کنیم در ره آزادگی....

اما آنها که جوانترند و تنها هراسی به دل ندارند.یک دسته دویست سیصد نفریشان میان خیابان داد می زنند:

مرگ بر این سلطنت پر فریب

۲۰ آذر ۱۳۵۷ (عاشورا)تهران

ما بیشتر از دوملیون نفریم دیگر نمی شود قتل عاممان کرد . ترس از دل مردم گریخته است.حال جمعیت سه کلمه را به هزار شکل و آهنگ می خوانند:

مرگ بر شاه.مرگ بر شاه.مرگ برشاه  

حرکت انقلاب به بیشترین سرعت خود رسیده بود.انجام دو راهپیمایی بزرگ تاسوعا و عاشورا اعتماد به نفس زیادی به مردم بخشیده بود و مقابله با آنها را سخت تر از هر زمان دیگر نشان می داد.سد های زیادی شکسته شده بود اماهنوز راه زیادی وجود داشت که باید پیموده می شده. 

نوشته شده در چهارشنبه 19 بهمن1390ساعت 17:7 توسط اعضای نوجوان | |
...(ادامه ی داستان)جوانه و سنگ

جوانه نگاهی به سنگ کرد نفس راحتی کشید وگفت:((آه...نمی دانی زیر زمین چه قدر تاریک بوده)).

بعد سرش را بالاآورد وبه آسمان نگاه کرد. خورشید نور گرمش رابه صورت او پاشید .جوانه اخم هایش را درهم کشید. سنگ لبخنی زد وبامهربانی گفت:((جوانه ی عزیز به سرزمین ما خوش آمدی!سال هاست که در این جا جوانه ای سر از خاک بیرون نیاورده است)).

 

نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1390ساعت 11:49 توسط اعضای نوجوان | |
جوانه وسنگ 

خاک تشنه تکانی خورد وذرات ریز ان جابه جا شدند. جنب وجوشی نا اشنازمین تیره را در خود گرفت. موجود تازه سر از خاک بیرون آورد.  جوا نه ای در حال بیرون آمدن بود.

جوانه تلاش می کرد سرش رااز دل خاک تیره بیرون بیاورد. ذرات سنگین خاک راکنار می زد.دستش رابه دانه های شن می گرفت وخودش را بالا می کشید. سرانجام پس از چند ساعت تلاش آرام آرام  سینه ی خا را شکافت  وسرش را بیرون آورد. پیش پایش سنگ بزرگی بر زمین نشسته بود.                                                                                      

نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1390ساعت 11:24 توسط اعضای نوجوان | |

اسکندر و دیوژن

همینکه اسکندر،پادشاه مقدونی،به عنوان فرمانده و پیشوای کل یونان در لشگرکشی به ایران انتخاب شد،از همهء طبقات برای تبریک نزد او می آمدند.اما دیوگنس(دیوژن)،حکیم معروف یونانی،که در کورینت به سر می برد کمترین توجهی به او نکرد.اسکندر شخصا به دیدار او رفت.دیوژن که از حکمای کلبی یونان بود (شعار این دسته قناعت و استغناء و آزاد منشی و قطع طمع بود)دربرابر آفتاب درازکشیده بود.چون حس کردجمع فراوانی به طرف او می آیند،کمی برخواست وچشمان خود را به طرف اسکندر که باجلال و شکوه پیش می امد خیره کرد،اماهیچ فرقی میان اسکندر ویک مرد عادی که به سراغ او می آمدنگذاشت  وشعار استغناء وبی اعتنایی را حفظ کرد.اسکندر به او سلام کرد،و سپس گفت:((اگر از من تقاضایی داری بگو.)) دیوژن گفت:((یک تقاضا بیشتر ندارم .من از آفتاب استفاده می کردم،تو اکنون جلو آفتاب را گرفته ای،کمی آن طرف تر بایست!))

این سخن در نظر همراهان اسکندر خیلی حقیر وابلهانه آمد.باخودگفتند عجب مرد ابلهی هست که از چنین فرصتی استفاده نمی کند.اما اسکندر که خود را در برابر مناعت طبع و استغناء نفس دیوژن حقیر دید،سخت در اندیشه فرو رفت.پس از آنکه به راه افتاد،به همراهان خود که فیلسوف راریشخند می کردند  گفت:((به راستی اگر اسکندر نبودم دلم میخواست دیوژن باشم.))

 

منبع:تاریخ علم،تالیف جرج سارتن،ترجمه آقای احمد آرام،صفحه ۵۲۵.

نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان1390ساعت 16:17 توسط اعضای نوجوان | |
 

فعالیت های کانون شروع شد با فعالیتهایی مثل سرود نیایش ونمایش پیراهن بی بی نازنین توسط اعضای کودک ونوجوان که از ۲ هفته پیش با خانم شایان تمرین می کردیم تا برای جشن اول تیر ماه اماده باشیم  .حضور بچه های کودک ونوجوان در جشن واجرای برنامه های مختلف .

    

این هم عکس سرود نمایش اعضای کودک ونوجوان

                                                                          

                                                                 

نوشته شده در شنبه 4 تیر1390ساعت 18:34 توسط اعضای نوجوان | |

(فکراست که برجهان حکومت می کند)

                                                          ناپئلون بناپارت

                                           ازاین کتاب چه کاری ساخته است؟   

همه ما دارای نیروی (تله پیسیکو)‌ TELEPSYCHIC هستیم:نیرویی که مارادرارتباط دائمی ومداوم باقدرت های شگفت انگیزوبی شمارمغز وفکروروح قرارمی دهد.من به هرکجاسفر می کنم :خواه اروپاواسیاو افریقاواسترالیاویاشهرهای کشورهای مختلف کشورم باشدومردم استان های حیرت اوری ازقدرت های درونی خود نقل می کنندواینکه چگونه پس ازایجادارتباط وتماس باانهاتوانسته اندیکسره سرنوشت وزندگی خویش راتغییردهند.

دراین کتاب یادمی گیریدچگونه ازنیروهای فوق حسی وادراک روحی خوداستفاده نماییدوحتی باکسانی که(مرده)می انگاریدوعزیزانی که دیگردربین شمانیستندارتباط برقرارکنیدوگفتگونمایید.

درزیربه نمونه هایی اشاره می کنیم که بابهره گیریی ازنیروهای درونی خویش سرنوشت وزندگی خود را دگرگون ساختند وتحولی در ان به وجوداوررند.

-چگونه یک دانشجوی دانشگاه پس از مردود شدن ناگهان دریافت که نیروی بیکران درون هرگز شکست نمی خوردوبعد ازدرک این موضوع توانست درزمره بهترین دانشجویان دانشگاه درایدونمره های عالی بگیرد.

- یک پرستار در رویا دید که هواپیمایی که با ان قصد داشت صبح روز بعد پرواز کند وبه مسافرت برود و گرفتارهواپیما رباها شده است . پرستار سفر خودرالغو کرد وساعتی بعد خبردار شد که رویایش به حقیقت پیوسته وعین ماجرایی را که در خواب دیده بود و اتفاق افتاده است .

- چگونه مدیر فروش یک شرکت بازرگانی کانون دقت خود را در پهنه خیال برپرده ذهن ضمیر خودمتمرکز نمود ودران ارقام فروش شرکت رادرپایان سال به صورت منحنی بالایی ترسیم کرد ودرموعد حسابرسی هرچه درذهن تصویرکرده بود همان شدونتاتیج دلخواه را به دست اورد.

- ... زنی که گمان می کرد که چهار نفردشمن و بدلخواه دارد که روز شب دعا می کنند تااو ورشکسته ونابود شود  وبااتصال به نیروی برتر درون خویش توانست ارامش باطنی خود رابه دست اورد.   

امیدوارم دوستان عزیز این کتاب را مطالعه کنید واز آن لذت ببرید وبدانیم که به هر چه فکر کنیم همان می شود .

                                                                                                                                           

نوشته شده در سه شنبه 31 خرداد1390ساعت 15:35 توسط اعضای نوجوان | |
نخستین منجم ونخستین آزاده

نخستین کسی که علم نجوم را آشکار کرد ودر ترکیب افلاک سخن گفت وگردش ستارگان را اندازه گرفت .ادریس بود .

نخستین آزاده ای که اسیر شد وچون بندگان فروخته شد یوسف بود .

آیا می دانید :

زنبور ها روی پاهای جلویی خود یک شانه دارند که از ان برای تمیز کردن شاخک هایشان استفاده می کنند .

پشه ۴۷ دندان دارد .

تنها حیوانی که نمی تواند شنا کند شتر است .

مورچه ها هیچ وقت نمی خوابند .

گوش جیر جیرک روی پاهایش است .وصدایش را از ۵۰۰متری می توان شنید .

ماه کمان

مانند رنگین کمان .ماه کمان هم وجود دارد ماه کمان در اثر تابیدن نور ماه روی قطرات ریز باران در هوا ساخته می شود .

این پدیده اغلب اوقات دیده نمی شود زیرا نور ماه به اندازه کافی قوی نیست .

 

نوشته شده در یکشنبه 29 خرداد1390ساعت 14:59 توسط اعضای نوجوان | |
 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com
نوشته شده در پنجشنبه 22 اردیبهشت1390ساعت 18:47 توسط اعضای نوجوان | |
       تقدیم به شما دوستان عزیز

                               

نوشته شده در پنجشنبه 22 اردیبهشت1390ساعت 18:5 توسط اعضای نوجوان | |
                      مشکلات را شکلات کنید

 

 

        

                           مقدمه

   روزی (زیبایی )و(زشتی)درساحل دریابه هم رسیدند.ان دو به هم گفتند:((بیادردریاشناکنیم )). برهنه شدند ودراب شناکردندوزمانی گذشت وزشتی به ساحل بازگشت وجامه های زیبایی را پوشید ورفت.

زیبایی نیزازدریابیرون امدوتن پوش را نیافت.ازبرهنگی خویش شرم کردوبه ناچارلباس زشتی راپوشیدوبه راه خودرفت.

تااین زمان نیزمردان زنان این دورا باهم اشتباه می گیرند. امااندک افرادیی هم هستندکه چهره ی زیبایی رامی بینندوفارغ از جامه هایی که برتن دارداورامی شناسندوبرخی نیزچهره ی زشتی را می شناسند ولباس هایش اورا از چشم های اینان پنهان نمی دارد.

ودراین زندگی چه بسیارزیبایی  هایی که زشت می نمایند وچه زشتی هایی که زیبا جلوه می کنند این کتاب درباره یکی از بزرگترین زیبایی هایی است که زشت جلوه گرشده است.زیبایی ((مشکلات)).

                                                   تقلا

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد.شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون امدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد.

ناگهان تقلای پروانه متوقف شد وبه نظر رسید که خسته شده ودیگر نمی تواند به تلاش ادامه دهد .ان شخص مصمم شد به پروانه کمک کند وبا برش قیچی سوراخ کوچک پیله را گشاد کرد.

پروانه به راحتی از پیله اش خارج شدوجثه اش ضعیف وبالهایش چروکیده بودند .ان شخص به تماشای پروانه ادامه داد.

او انتظار داشت پر پروانه گشوده شود واز جثه او محافظت کند.اما چنین نشد و درواقع پروانه ناچار شد همه عمر روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند.ان  شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز ان را خدا  برای پروانه قرار داده بود .تا با ان وسیله مایعی از بدنش ترشح شودو پس  از خروج ازپیله به او امکان پروازدهد.

 گاهی اوقات در زندگی فقط نیاز  به تقلا داریم .  اگر خداوند مقرر می کرد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم وبه اندازه کافی قوی نمی شدیم وهرگز نمی توانستیم پرواز کنیم .

  هرجهشی به جلو هر پیروزی تازه ای تولدی نو است

 وهرتولدهمراه رنج وسختی                                              

                                                        ژرارکلین                                                                    

  امیدوارم حتما این کتاب را بخوانید که خیلی جالب واموزنده است                                                                                                            

نوشته شده در پنجشنبه 22 اردیبهشت1390ساعت 17:20 توسط اعضای نوجوان | |

كدهای جاوا وبلاگ




انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس